|
من دیوونه ی فوتبال و بارسلونا هستم!
|
|
|
|
||||
|
سوم ابتدایی بودم که معلممون منو کرده بود ارشد یا همون مبصر (یا به قول بعضیا مصبر) کلاس. زیاد اتفاق می افتاد که معلممون نیاد و یه روز کامل مسئولیت ساکت کردن بچه ها بیفته رو دوش من!! (اُهو) یه بار که معلم نیومده بود و ناظم مدرسه هم اعصابش زیاد سر جاش نبود، یکی از بچه ها به اسم م.ح خیلی اذیت می کرد و اصلاً ساکت نمی شد. منم دوران ابتدایی با اینکه زور خیلیا رو نداشتم و از لحاظ جثه هم از خیلیا کوچیکتر بودم، دست بزن خوبی داشتم و الان که فکر می کنم، می بینم اون افرادی که از من خیلی قوی تر بودن ولی به عنوان مبصر و از اون بالاتر شاگرد اول کلاس اجازه می دادن دست روشون بلند کنم، عجب احمقایی بودن جون شما!!! خلاصه وقتی دیدم ساکت نمی شه، رفتم و یکی کشیدم پس گردنش. ساکت نشد. هر کاری کردم، (از جمله کتک، تهدید، فحش و ...) آروم نشد. منم که این طور دیدم خونم جوش اومد و رفتم بالای میزش وایسادم و حالا نزن، کی بزن. انقدر زدمش که بالاخره مطمئن شدم دیگه حرف نمی زنه. من هیچ وقت مبصری نبودم که بچه ها رو اذیت کنم.(من کل دوران ابتدایی مبصر بودم) ولی اون روز شرایط خیلی خطرناک شده بود و ناظم مدرسه هم عصبانی بود. اون پسره دیگه حرف نزد. تا آخر زنگ آخر سرشو گذاشته بود رو میز و ساکت بود. از جاشم تکون نخورد. بعد از مدت کوتاهی متوجه شرایط غیر عادیش شدیم ولی کسی جرئت نکرد توجهی کنه. آخرین نفری که از کلاس خارج شد خودم بودم که دیدم اون پسره به زحمت هر چه تمام تر از جاش بلند شد و با حال نذار آروم آروم از جلوم گذشت و رفت. فردای اون روز دو نفر شاخ دراووردن. یکی پدر پسره که باور نمی کرد یه پسره ی نه چندان درشت هیکل جوری بچه شو زده که مجبور شده از گرده ش( این کلمه همون پشته که تو گفتار شهر ما ازش به عنوان گرده یاد می شه) عکس بگیره. یکی هم معلممون خانم امینی که باورش نمی شد این پسر مظلوم و متین و مؤدب چنین کاری بکنه!!!
+
نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 1:53 بعد از ظهر توسط مسئول همه ی این نا به سامانیا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سال پنجم که بودم، تغییر مسکن دادیم. اتفاقاً اسم محله ی جدیدمون هم مسکن بود. اون تغییر مسکن تو آذر ماه اتفاق افتاد به همین علت درست بعد از امتحانات (اون موقع) ثلث اول، مدرسه م رو هم عوض کردم. روز دومی که سر کلاس بودم، (معلممون، آقای بسحاق نیومده بود) یکی از بچه ها به نیابت از مبصر رفته بود پای کلاس و اسم می نوشت. (خوب ها و بدها) اومد و دستی به پیشونی من زد و گفت: این پسره خیلی عشقه. اون پسره (مصطفی ز) شاید حق داشت. یه پسر ساکت و مؤدب و سر به زیر، توی یه کلاس پر از شر و شور. مدرسه که تعطیل شد، یه چیز کلفتی بهم گفت. منم دنبالش کردم و سر کوچه گرفتمش. اومد فرار کنه ولی من گردنشو گرفتم و پیچوندم، پام رو هم انداختم جلوی پاش و محکم پرتش کردم رو زمین و دستش شکست. بچه های اون محل که خیلی بهشون برخورده بود که یه تازه وارد، اونم از محله ی سوسول نشین بغل بیاد و به این زودی دست بلند کنه رو بچه محلشون، ریختن رو سرم. سه تاشون اومدن و بازخواست کردن که چرا زدیش؟ منم گفتم: فحش داد. گفتن مگه هر کی فحش داد باید بزنیش؟ منم که دیدم دعوا داره شروع می شه، یکیشونو هل دادم عقب و تا بقیه بخوان بیان، سرویس مدرسه اومد و دویدم و سوار شدم. اون روز پنج شنبه بود و شنبه ی هفته ی بعدش هم تعطیل بود. یکشنبه آقا مصطفی با دست آویزون گردن اومد مدرسه و تو زنگ تفریح اول سر و کله باباش هم پیدا شد. مدیر مدرسه آقای قربانی چشاش چار تا شده بود. میگفت اصلاً من تعجب می کنم . هنوز لااقل اسمشو ننوشتیم اون وقت زده... . زیر بار نرفتم و شانسی که اووردم این بود که چند تا از بجه ها حمایتم کردن و گر نه هنوز ثبت نام نکرده باید دنبال یه مدرسه ی دیگه می گشتم.
+
نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط مسئول همه ی این نا به سامانیا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام. می خوام قسمتی رو از یه شرح حال بنویسم. از یه پسر. یه پسر کاملاً معمولی. اما این پسر معمولی یه سری خصوصیات جالب داره. در اصل بهتره بگم داشت. چی؟ مثلاً اینکه هیچ وقت به یاد نداره که بچه ی درس خونی بوده باشه. از همون اول ابتدایی کاملاً یه پسر دودره باز به حساب می اومده. البته از نظر وضعیت تحصیلی. می دونید چرا دارم از وضعیت تحصیلیش صحبت می کنم؟ چون می خوام یه سری از خاطرات دوران تحصیلش رو بنویسم. امیدوارم که تو این زمینه موفق بشم. در ضمن نمی خوام همه ی خاطراتشو بنویسم، بلکه یه سری از شیطنتای ساده ش رو می نویسم. شاید اگه بخونید، بگید: « بابا اینا که چیزی نیست، بچه سوسول!» ولی یادتون نرا از پسری می نویسم که تا مدت ها همیشه شاگرد اول بوده و با معدل های بالای 5/19 شاگرد اول می شده. تا شروع دوره ی راهنمایی هم که معدلش 20 بوده. در ضمن تو مسابقات مختلف علمی و عملی مقام اوورده. هنوز هم سند افتخار مقام دوم استانی رو تو مسابقات علمی که براش تبدیل شده بود به کل با بچه های سمپاد، داره. و یا رتبه ی 27 کشوری، توی یه آزمون 39000 نفری. نزدیک به 10 تا رتبه هم تو المپیاد ها و مسابقات مختلف در سطح شهرشون هم اوورده. این پسر توی یه مدرسه ی معمولی درس می خوند. چون یه نامرد(که شاید خیرش رو می خواست) مخش رو زد که به علامه حلی نره و روز آزمون مدرسه ی نمونه 2 ساعت دیر سر جلسه حاضر شد. به دلیل بی مسئولیتی یه نفر و بی احتیاطی خودش. یه زمانی هم تو تیم منتخب فوتبال واسه مسابقات استانی بوده (هر چند به دلیل اختلاف با کادر مربی گری واسه مسابقات اصلاً حاضر نشد) و البته تو سن 12 سالگی 100 متر رو تو 13 ثانیه می دویده.
+
نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط مسئول همه ی این نا به سامانیا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
یه مشکلی که همیشه داشتم، این بوده که به چشم یه بچه ی خر خون بهم نگاه می شده. نمی دونید این چقدر برام عذاب آور بوده. هیچ وقت به سادگی تو ائتلافات شریٌت، بهم اعتماد نمی شد تا اینکه بهشون ثابت می شد که من... . یه کاری رو که سال های بالاتر یاد گرفتم، این بود که کاری می کردم که کسی نفهمه من درسم بد نیست تا امتحانات ترم. بعداً حتماً مشکلاتی رو که به این طریق برام پیش اومد رو عنوان می کنم. فعلاً می خوام از شیطنتام بنویسم تا اونایی که هنوزم شک دارن، شکشون بر طرف بشه. فقط یه معذرت خواهی رو بدهکارم که خیلی از خاطرات رو به دلیل نفی عفت عمومی نمی تونم بنویسم!!!!!!!!!!
+
نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط مسئول همه ی این نا به سامانیا
|
|
|||||
|
|||||